تبليغاتX
تقدیم به تو که عاشقترینی

وقتی رفت...

وقتی رفت دلبسته ی چشمای همدیگه بودیم

یه چیزی مثل اونی که مولوی می گه بودیم
وقتی رفت حاشیه ی درختامون طلایی بود
ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود
وقتی رفت هر دوی ما بد جوری دیوونه بودیم
از اونهایی که به یاد هر کی می مونه بودیم
وقتی رفت یه تیکه از گنبد نیلی کنده شد
سرنوشت بازم توی مسابقه برنده شد

وقتی رفت....


اگه مایلید ادامش را بخوانید رو ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط بیقرار در پنجشنبه 15 بهمن1388 ساعت 4:5 PM موضوع | لينک ثابت


عشق...خدا...مجنون...لیلی

مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم


نوشته شده توسط بیقرار در پنجشنبه 15 بهمن1388 ساعت 3:40 PM موضوع | لينک ثابت


خداوندا تو هم یکبار عاشق شو

خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو
و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردی

تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقیبی مست و بی پروا
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم


ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم

تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد


نوشته شده توسط بیقرار در پنجشنبه 15 بهمن1388 ساعت 3:25 PM موضوع | لينک ثابت


تقدیم به بهترین دوست دنیا!

تو رفتی ولی اگه یه روز چشمات پر از اشک شد و دنباله شونه ای گشتی تا گریه کنی صدام کن ، قول نمیدم اشک های تو رو پاک کنم ، منم باهات گریه میکنم . اگه دنبال مجسمه سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی صدام کن ، قول میدم ساکت بمونم . اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی صدام کن ، قلبم تنها خرابه وجود توست . اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم ، بهم نگو کجایی ، فقط یه لحظه چشماتو ببند و به من فکر کن


نوشته شده توسط بیقرار در دوشنبه 2 شهریور1388 ساعت 0:7 AM موضوع | لينک ثابت


دوستت دارم


یگانه عاشق تنها

 

خدا هم عاشق است وهم معشوق؛

 

از جنبۀ عاشق بودن مرد را آفریدواز جنبۀ معشوق بودن زن را!

 

مرد را بر پایۀ نیاز وزن رابر کرسی ناز!

 

پس مرد یعنی«عاشق»!

 

واین یعنی عین غرور وسربلندی،

 

یعنی نهایت عروج یک موجود خاکی،

 

یعنی معنی واقعی کلمۀ«مرد»!

 

پس؛ازچه می حراسی؟

 

از چه می ترسی؟

 

نگرانیت از چیست؟

 

ازفرو ریختن کوه غرورت؟

 

ویا از شکستن حصار شخصیّتت.

 

نمی دانم،

 

نمی دانم ترس از چه چیزی جویبار کلامت رااز دریای بی انتهای وجودم

 

دریغ می دارد.

 

نمی دانم کدامین اندیشه درصفحۀذهنت،عشق را

 

برایت شکستن معنا کرد.

 

اگر عشق شکستن است:


اگه مایلید ادامش را بخوانید رو ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط بیقرار در چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت 3:42 PM موضوع | لينک ثابت


ستاره ها

ستاره

 

یک شب،

 

محبّت رادرنگاه یک ستاره می پیچم

 

وتقدیمت می کنم.

 

هر شب با ستاره ها حرف می زنم،

 

چون می دانم که تو

 

نیز ستاره ها را میبینی.

 

می دانم که ستاره ها پیام مرا به تو خواهند رساند،

 

اگر تو به حرف ستاره ها گوش دهی.

 

کاش می دانستی ...


اگه مایلید ادامش را بخوانید رو ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط بیقرار در چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت 3:22 PM موضوع | لينک ثابت


داستانی عجیب


فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...


نوشته شده توسط بیقرار در دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت 10:11 PM موضوع | لينک ثابت


لحظه

 در لحظه های با تو بودن
    بی تو بودن را نفرین میکنم

      و در لحظه های بی تو بودن

       
با تو بودن را آرزو میکنم...


نوشته شده توسط بیقرار در دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت 3:56 PM موضوع | لينک ثابت


اگه....

اگه می  دونستی قطره بارون وقت دور شدن از ابر چه حسی داشت

 اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها میشه

 اگه می دونستی درخت کاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین میش

ه اگه می دونستی که رفتنت چه آتیشی بر جانم کشید

 اون وقت اینقدر راحت نمیگفتی:

خــــــــــــــــــداحـــــــــــــــــــــافـــــــــــــــــــــــــظ

 


نوشته شده توسط بیقرار در دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت 3:9 PM موضوع | لينک ثابت


بوسه جدایی

درشیرینی بوسه غرق بودیم …

 


که ناگهان شوری اشک رابر لبانم احساس کردم

 

   وفهمیدم که

 

 این بوسه.بوسه ی  جدایی است...

 


نوشته شده توسط بیقرار در دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت 3:4 PM موضوع | لينک ثابت


قالب وبلاگ عاشقانه